![]() |
![]() |
|
| طعم خیس اندوه و اتفاق افتاده . . . |
|
اگه کامل خواندی نظر بده . ( ممنون ) .
در میان من و تو فاصله هاست . . . گاه می اندیشم ، می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری تو توانایی بخشش داری . دستهای تو توانایی آن را دارد ، که مرا ؛ زندگانی بخشد چشمهای تو به من آرامش می بخشد . و تو چون مصرع شعری زیبا ، سطر بر جسته ای از زندگی من هستی . دفتر عمر مرا ، با وجود تو شکوهی دیگر ، رونق دیگر هست. می توانی تو به من زندگانی بخشی ؛ یا بگیری از من آنچه را می بخشی . . . . . . گاه می اندیشم ، خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید ؟ آن زمان که خبر مرگ مرا می شنوی ، روی تورا کاشکی می دیدیم . شانه بالازدنت را ، بی قید ؛ و تکان دادن دستت که ، مهم نیست زیاد و تکان دادن سرا که ، عجب ! عاقبت مرد ؟ افسوس . کاشکی می دیدم ! . من به خود می گویم :
(( چه کسی باور کرد جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد ؟ . . . )) .
حمید مصدق .
آکورد چشم من
داریوش .
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 0:0 به دست داریوش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
هرگز از مرگ نهراسیده ام . . .
هراس من - باری - همه از مردن در سرزمینی است که مزد گورکن از آزادی آدمی افزون تر باشد . . . . |
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1387 تیر 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 تیر 1386 اردیبهشت 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 |
|
RSS
|